- سه شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۳ ۰۸:۴۰فرهنگی/هنریایسنا
ماجرای نجات یک پزشک
من صدای گلنگدن زدن اسلحه آنها را میشنیدم. هر کسی که نمیتوانست راه بیاید میکشتند. من که چشمانم جایی را نمیدید و زخمی هم شده بودم بوی باروت هم توی دماغم رفته بود نفسم هم خیلی تنگ شده بود گفتم نمیتوانم بیایم.
مشاهده خبر
خبر °۳۶۱
سایت خبری هوشمند